۱۳۸۸ بهمن ۲۶, دوشنبه




عشق من امشب مثل هر شب در کنارم نسشته ای
و اتاقم پر از حظور گرم توست
امشب باز ستاره ای در دور دستها برایم میدرخشد
او که در تارترین شبها تنها درخشش او را دیدم
و به او دلبستم
امشب لحظه های دور از تو بودن را
پر از با تو بودن کرده ام
همه شان را!
عشق من
وقتی گذر روزها گرد خستگی به صورتم می پاشد
یاد لبخند پر از آرامش تو
هر آنچه سخت را برایم آسان می کند
درست آن لحظه که همه ی درها را بسته می بینم
عشق تو دری تازه برایم میگشاید
تا ساکن نمانم
و در غم تکرار و بیهودگی نپوسم
عشق من
وقتی در گم ترین روزهایم پیدا شدی
سرگردانی های من شکل تازه ای گرفت
فارغ شدن از تنهایی که سالها آبستن بودمش
برایم درد عجیب و شیرینی داشت!
و سنگینی که سالها بر دوشم بود
تبدیل به بالهایی شد که حس پرواز را در درونم زنده کرد
درست همان زمان که پاهای ناتوانم
خسته از همیشه رفتن و به هیچ رسیدن بود!
و باورهایم پر از حجم خالی انکار انکار شده بود!
بالهایم را باز کردم تا کمی بالا تر از اینجا
ببینم که معجزه ی عشق
چگونه ناممکن ها را ممکن می کند
من از عشقم به باد گفتم
به نجوایش گوش بسپار تا به تو بگوید
هر آنچه در دل داشتم و نگفتم
من هرروز و هر شب
هزاران بوسه پر از عشق به آسمان میدهم تا
باران که باریدن گرفت
قطره های عشق
نوازشگر گونه های تو باشد
شاید آنوقت دیگر دلگیراز هوای بارانی نباشی!
عشق من
باران همیشه میبارد
برای تو
حتی زمانی که دیگر نباشم...
بوسه هایم را دریاب!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر